الان سه و نیم نصف شبه. توی رختخواب، لپ تاپ رو گذاشتم روی شکمم و دارم می‌نویسم. امشب خیلی اتفاقی قسمت شد رفتم برنامه‌ی تهران در شب جمعه شب رو اجرا کردم. حدود یک ساعت پیش که داشتم رانندگی می‌کردم تا برگردم به خونه، یه لحظه احساس کردم : من، این وفت شب، توی خیابون، جی کار می‌کنم؟ الان مامان و بابام اگه بفهمن دعوام می‌کنن!!! یه لحظه احساس کردم : من پشت فرمون چی کار می‌کنم؟! مگه من رانندگی هم بلدم؟؟؟

یه وقتایی اصلا انگار فراموش می‌کنم که بزرگ شدم. فراموش می‌کنم که سال‌هاست از دوران کودکی من می‌گذره و خیلی وقته که پشت لبم سبز شده. خیلی وقته که . . . یه وقتایی فکز می‌کنم من همون بچه‌ای هستم که روی زمین می‌نشست، پاهاشو باز می‌کرد و توپ رنگی رو از وسط پاها قل می‌داد به طرف جلو. یا همون کودکی که ماشین‌های اسباب‌بازیش رو روی زمین می‌چید و خیلی جدی باهاشون بازی می‌کرد.

راستی! من هنوز هم از چیزای رنگی خوشم میاد. هنوز هم وسایل و لباس‌های رنگی برام جذاب‌تر هستند. شاید بخاطر همینه که همیشه دوست دارم رنگ ماشینم آلبالویی باشه. که جیغ‌ترین رنگه ماشین‌هاست. شاید به خاطر همینه که دوست دارم زندگیم رنگی باشه. و کسانی رو که به زندگیم رنگ دادند خیلی دوست دارم!

***

امروز عصر پنجره‌ی ماشین رو باز کردم تا هوای خنک پاییز صورتم رو قلقلک بده. چه لحظه‌های خوبی بود. لحظه‌هایی که به هیچ چیز فکر نکنی. یهو اتفاق افتاد. اما الان هر چی تلاش می‌کنم ذهنمو خالی کنم و به هیچ چیز فکر نکنم نمی‌شه. فقط سعی می‌کنم از صدای "هام" سکوتی که توی خونه جکمفرماست لذت ببرم!




نویسنده : وحید رونقی ; ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠